آخرین روزهای رومانوفها: معرفی و بررسی کتاب هلن راپاپورت
معرفی کلی
کتاب «آخرین روزهای رومانوفها» (با عنوان فرعی «تراژدی در یکاترینبورگ») نوشتهی هلن راپاپورت، تاریخنگار و زندگینامهنویس بریتانیایی است. نسخهی بریتانیایی آن با عنوان «یکاترینبورگ: روزهای پایانی رومانوفها» از انتشارات هاچینسون درآمد و چاپ آمریکاییاش در فوریهی ۲۰۰۹ توسط سنت مارتینز پرس منتشر شد. نویسنده کتاب را به دخترانش، دنی و لوسی، تقدیم کرده است.
موضوع کتاب ساده و در عین حال هولناک است: چهارده روز آخر زندگی نیکلای دوم، همسرش الکساندرا، چهار دخترشان (اولگا، تاتیانا، ماریا و آناستازیا) و پسر بیمارشان آلکسی در «خانهی ایپاتیف» در یکاترینبورگ. بلشویکها این خانه را «خانهی با هدف ویژه» نامیده بودند. شب شانزدهم به هفدهم ژوئیهی ۱۹۱۸ خانواده در زیرزمین همین خانه کشته شد.
کتاب شانزده فصل دارد. پیش از فصلها مقدمهای با عنوان «اورال سرخ» آمده و پس از آنها پایاننامهای به نام «رایحهی زنبق». یادداشتی بر منابع، کتابشناسی و نمایه کتاب را کامل میکنند.
ساختار و شیوهی روایت
کتاب را نباید با یک تاریخ سیاسی کلاسیک اشتباه گرفت. راپاپورت در «یادداشتی بر منابع» صریحاً میگوید این اثر تاریخ سیاسی نیست و قصد ندارد سلطنت نیکلای دوم یا فضایل و رذایل او را ارزیابی کند. هدفش روایت داستان رومانوفها در «پویایی» همان چهارده روز پایانی است.
برای همین ساختار کتاب تقریباً سینمایی است. فصلهای میانی با تاریخ روز مشخص میشوند: پنجشنبه ۴ ژوئیه، سهشنبه ۹ ژوئیه، چهارشنبه ۱۰ ژوئیه («روسیهی بیچارهی ما»)، پنجشنبه ۱۱ ژوئیه، جمعه ۱۲ ژوئیه («با نیکولای چه باید کرد؟») و همینطور تا شب قتل. این شمارش معکوس تنش داستانی ایجاد میکند. خواننده سرانجام را میداند و با این حال با هر صفحه نگرانتر میشود.
نویسنده عمداً کتاب را بدون پاورقی نوشته است. به گفتهی خودش، اولویت ساختن یک روایت تاریخی قوی بوده که وارد انحرافهای آکادمیک نشود و داستان را با بحث دربارهی مسائل مناقشهبرانگیز قطع نکند. این انتخاب هم مزیت دارد و هم هزینه که در بخش نقد به آن برمیگردم.
مقدمه: چرا یکاترینبورگ؟
مقدمه شروع درخشانی دارد. شامگاه ۲۹ آوریل ۱۹۱۸ قطار ویژهای در ایستگاه دورافتادهی لیوبینسکایا ایستاده است. تزار سابق پس از سیزده ماه حبس خانگی، نخست در کاخ الکساندر و بعد در توبولسک، به سوی مقصدی میرود که نمیخواهد. گفته میشود او آن شب گفت: «من به هر جای دیگری میروم، فقط نه به اورال.» او با خواندن روزنامههای محلی میدانست که فضای میان کارگران اورال بهشدت علیه اوست.
راپاپورت سپس بهجای ورود مستقیم به ماجرا، شهر را توصیف میکند. یکاترینبورگ دروازهی روسیه به آسیا بود و ابلیسکی داشت که یک طرفش «اروپا» و طرف دیگرش «آسیا» نوشته شده بود. تبعیدیان در آخرین نگاه به روسیهی اروپایی آن را میبوسیدند. شهر از دل ثروت معدنی اورال یعنی پلاتین، طلا و سنگهای قیمتی، ساخته شده بود و بازرگانان و بانکداران و کنسولگریهای خارجی و هتل آمریکانسکایا (که چخوف در آن اقامت کرده بود) داشت. اما پس از انقلاب اکتبر به یکی از غیرقابلنفوذترین دژهای بلشویکی تبدیل شد. این زمینه نشان میدهد چرا «اورال سرخ» برای نیکلای خطرناکترین جای ممکن بود. شهر از تاریخ تبعید و سرکوب تزاری برآمده بود و کارگران رادیکال و جوانان مبارزش نفرتشان را از «دشمن عمومی شمارهی یک» پنهان نمیکردند.
نویسنده در مقدمه، بسیار فشرده، مسیر سقوط را هم مرور میکند: لجاجت نیکلای در برابر اصلاحات، فاجعهی جنگ جهانی اول، نفوذ راسپوتین بر الکساندرا، کنارهگیری در فوریهی ۱۹۱۷، حبس در تسارسکوئه سلو، تبعید به توبولسک و تلاشهای ناموفق برای نجات یا فرستادن خانواده به انگلستان. این مرور سریع، خوانندهی ناآشنا را برای ورود به روایت اصلی آماده میکند.
محتوای اصلی
حبس و زندگی روزمره
بخش بزرگی از کتاب به زندگی روزمرهی خانواده در خانهی ایپاتیف اختصاص دارد: حصار چوبی خامی که خانه را از شهر جدا میکرد، نگهبانان مسلح در راهروها، شعارها و نقاشیهای زشتی که نگهبانان دربارهی الکساندرا و راسپوتین روی دیوار دستشوییها میکشیدند و پنج اتاق گرم و شلوغ که چند نفر در آنها محبوس بودند. آنچه این بخش را جان میدهد جزئیات کوچک انسانی است: دخترانی که سگهایشان را در باغ دنبال میکنند، تاب دونفرهای که برخی نگهبانان برایشان آویختهاند، ماریا که کنار بستر مادر بیمارش کتاب مذهبی میخواند و دکتر بوتکین که داروهایش ته میکشد و باید از داروساز محلی نسخه بگیرد.
راپاپورت نمیخواهد خانواده را قدیس جلوه دهد. در جایی مینویسد زندگینامهنویسان رومانوفها همیشه ادعا کردهاند هیچ اختلافی در خانواده نبوده ولی با توجه به شرایط حبس طولانی این ادعا چندان باورپذیر نیست. این قضاوت صریح، هرچند حدسی است، نگاه کلی او را نشان میدهد: او با آدمها سر و کار دارد، نه با شمایلها.
نقشههای نجات و امیدهای بیفرجام
کتاب نشان میدهد در ماههای پیش از قتل چندین گروه سلطنتطلب و افسر سابق، هر کدام با نقشهای ناهماهنگ، میخواستند خانواده را نجات دهند. نامههایی به خانه میرسید، از جمله نامهای که در بطری خامه جاسازی شده بود و بخشی از آنها به دست چکا افتاد. راپاپورت این طرحها را «شل و بد فکر شده» میداند. او میپرسد با نگهبانانی که میان دو دیوار دور میزدند و مسلسلی که در طبقهی همکف منطقه را زیر نظر داشت چه میشد کرد؟ انتظار برای شنیدن سوتی نیمهشب و فرار با طناب دستساز، با پسری بیمار و پا معلول، بیشتر شبیه داستان ماجراجویی بود تا نقشهای عملی. خانواده دو شب لباسپوشیده بیدار ماندند و هیچ اتفاقی نیفتاد.
بخش مربوط به بریتانیا هم تلخ و تکاندهنده است. دولت لوید جورج در آوریل ۱۹۱۸ توصیه کرد آمدن خانوادهی امپراتوری به انگلستان «دیگر عاقلانه نیست»، و در نامهای دیگر آمده بود که چنین ورودی موقعیت پادشاه و ملکه را به خطر میاندازد. بعدها بسیاری از مقامها از این تصمیم فاصله گرفتند ولی کتاب نشان میدهد در همان لحظهی حساس، انگیزهی سیاسی غلبه کرد.
بازیگران بلشویک
نیمهی دیگر کتاب به تصمیمگیران و قاتلان میپردازد: گولوشچکین (فرستادهی مسکو)، بلوبورودوف (رئیس شورای منطقهای اورال)، یوروفسکی (فرماندهی خانه و عامل اصلی قتل)، ارماکوف و دیگران، هر کدام با شخصیت و پیشینهی خود. یکی از بهترین صحنهها جلسهی شبانهی ۱۲ ژوئیه در هتل آمریکانسکایاست: اتاقی با گلدانهای زینتی و لوستر و مبلمان قدیمی، پر از دود سیگار، بطری ودکا و لیوانهای چای و مردانی که دربارهی سرنوشت یازده انسان تصمیم میگیرند. تضاد میان شکوه رو به زوال امپراتوری و خشونت جلسه، تصویر فراموشنشدنیای میسازد.
راپاپورت لنین را هم از پشت میزش در کرملین نشان میدهد: مردی مرتب و سختکوش با برنامهی روزانهی شانزدهساعته. به روایت او سرنوشت رومانوفها در آن روزها در پایینترین اولویتهایش بود اما لنین و اسوردلوف ماهرانه رازداری میکردند. مسکو در ملأ عام از «محاکمه» و انتقال تزار حرف میزد و در خلوت، اورالیها را به اجرای تصمیم آزاد میگذاشت. تصمیم محصول فشار همزمان مرکز و محلیها بود. شورای اورال در ۲۹ ژوئن رأی به نابودی خانواده داده بود و گولوشچکین برای هماهنگی با مسکو به آنجا رفت. این نگاه محتاطانهتر از روایتهای قطعی است، هرچند کسانی که معتقدند لنین مستقیماً فرمان داده ممکن است آن را کافی نداند.
شب قتل و پس از آن
بخش قتل و دفن اجساد از تکاندهندهترین قسمتهای کتاب است و با این حال لحنش خویشتندار میماند. نکتهی مهم این است که راپاپورت نشان میدهد این عملیات تا چه حد نابهسامان بود. کامیون فیات پر سر و صدا بود، ارماکوف مست و دیرآمده بود و فقط یک بیل آورده بود، اجساد بارها جابهجا شدند، چاه معدن کمعمق بود و زمین سنگی. قاتلان در خون سر میخوردند و برای درآوردن جواهرات از لباس قربانیان تقلا میکردند. این گزارش بیرحم همهی افسانههای آیینی را پس میزند. «بزرگترین لحظهی تاریخ انقلاب» به تعبیر خود نویسنده در آستانهی «مضحکه» قرار میگیرد.
پایاننامه: سرنوشت پس از قتل
پایاننامهی کتاب سرنوشت بازماندگان و ماجرای پس از قتل را پی میگیرد. قتل دیگر رومانوفها در آلاپایفسک، از جمله الیزاوتا خواهر الکساندرا، تحقیقات سوکولوف که پنج سال طول کشید، فریب خبرنگاران غربی با شایعههای متناقض (برنشتاین شش روایت متفاوت از سرنوشت تزار شنیده بود)، و پروندهی آنا اندرسون که دههها مطبوعات را مشغول کرد، همه در این بخش آمدهاند.
سرنوشت قاتلان بخش بسیار گویایی است. بیشتر آنان در دوران استالین از خود انقلاب آسیب دیدند: گولوشچکین در ۱۹۴۱ تیرباران شد، صافاروف و بلوبورودوف در پاکسازیها نابود شدند اما یوروفسکی در ۱۹۳۸ در بیمارستان کرملین مرد. راپاپورت جملهی مشهور را میآورد: «دهان بزرگ انقلاب شروع به خوردن فرزندانش کرد.»
بخش پایانی به سرنوشت خود مکانها میپردازد: تخریب خانهی ایپاتیف در ۱۹۷۷ به دستور برژنف و به دست بوریس یلتسین که آن زمان رئیس حزب محلی بود، کشف قبر در جنگل کوپتیاکی در ۱۹۷۹، مراسم دفن ۱۹۹۸ در سن پترزبورگ، یافتن بقایای آلکسی و ماریا در ۲۰۰۷، تقدیس رومانوفها توسط کلیسای ارتدکس و ساخت «کلیسای بر خون». راپاپورت با لحنی نیمهانتقادی از تجاریشدن گانینا یاما مینویسد و مجموعهی هفت کلیسای چوبی آن را «بیش از حد ساختگی» و شبیه یک پارک موضوعی دیزنی توصیف میکند. کتاب با تصویر سوسنهای سفید گانینا یاما تمام میشود که «مانند دهها سنگ قبر سفید زنده» به نظر میرسند و یادآور زندگیهای جوان و بیگناهیاند که ناگهان پایان یافتند.
«آخرین روزهای رومانوفها» شاید بهترین نمونهی ممکن از تاریخ روایی در این موضوع نباشد ولی اثری جدی، خواندنی و انسانی است. قوتش این است که بدون افتادن در دام تقدیس یا اهریمنسازی، رومانوفها را آدمهایی گرفتار در دام تاریخ نشان میدهد و قاتلان را هم مأموران بیکفایت، گاهی مست و در نهایت قربانیان آیندهی همان انقلاب میبیند. بزرگترین ارزش کتاب شاید نشاندادن زنجیرهی خشونت باشد: کسانی که خانوادهی امپراتوری را کشتند، یکییکی در پاکسازیهای استالین نابود شدند.
کتاب برای چه کسانی مناسب است؟ برای علاقهمندان به تاریخ روسیه و انقلاب ۱۹۱۷ که روایتی هیجانانگیز و مستند میخواهند و برای کسانی که با آثار رمانتیکتری مثل «نیکلای و الکساندرا» آشنا هستند و نگاهی واقعبینانهتر میجویند. پژوهشگرانی که ارجاع دقیق لازم دارند، بهتر است آن را کنار «سرنوشت رومانوفها» اثر گرگ کینگ و پنی ویلسون بخوانند. خود راپاپورت این کتاب را «منبعی کاملاً ضروری» میداند، بهویژه برای تحقیق سوکولوف و بحث شناسایی بقایا.





